تو را شکر مي گويم که شربت شهادت اين گونه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده ي فقير و حقير و گناهکار خود ارزاني داشتي.
من براي کسي وصيتي ندارم ولي يک مشت درد و رنج دارم که بر اين صفحه ي کاغذ مي خواهم همچون تيري بر قلب سياه دلاني که اين آزادي را حس نکرده اند و بر سر اموال اين دنيا ملتي را، امتي را و جهاني را به نيستي و نابودي مي کشانند، فرو آورم.
خداوندا! تو خود شاهدي که من تعهد اين آزادي را با گذراندن تمام وقت و هستي خويش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هايي که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکيبايي کردم ولي اين را مي دانم که اين سران تازه به دوران رسيده، نعمت آزادي را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند يا در گوشه هاي ترياهاي پاريس، لندن و هامبورگ بوده اند و يا در ...
چقدر آشنا مي نمايي غريبه
بگو از كجا،از كجايي غريبه
در اين شهر و اين شب چه بي سرپناهي
نداري مگر آشنايي غريبه
تن نخل ها تازه شد از عبورت
مگر تو وليّ خدايي غريبه
تو در آسمان نگاهت چه داري
كه كردي دلم را هوايي،غريبه
غبار كدامين سفر بر تو مانده ست
كه گرد از دلم مي زدايي غريبه
پ.ن:سلام به دوستان.اين شعر رو از تو دفترم پيدا كردم .
راستي!!! راستي!!! راستي!!! من حواسم نيست اما شما حواستون باشه،دوشنبه هفته ديگه اول ماه رجب.
اين الرجبيون

عبارات اطلسی 
