تبليغاتX
منتظران یاس

"توضيح عكس در پايين"

اي كاش در دل ذره اي شور و نوا بود

احوال ما با حالت"ني" هم صدا بود

اي كاش در ما شور جنگ كم نمي شد
اين نامرادي شيوه مردم نمي شد

اي كاش رنگ شهر بازيگر نمي داد
در جبهه"يا زهرا " مرا بر باد ميداد

امشب دل از ياد شهيدان تنگ دارم
حال و هواي لحظه هاي جنگ دارم

فرسنگ ها دورم ز وادي محبت
با يك دل خسته ز نيش سنگ تهمت

مسموم شد ساقي و پيمانه شكسته
از بخت بد درب شهادت گشت بسته

من ماندم و متن وصيت نامه پير جماران
من ماندم و شرمندگي از روي ياران

من ماندم و شيطان و نفس و جنگهايش
من ماندم و شهر و گناه و رنگهايش

از زرق و برق شهر،خود نيرنگ خوردم
آن معنويت هاي جنگ را از ياد بردم

خود را به انواع گنه آلوده كردم
در راه باطل كوشش بيهوده كردم

از دفتر دل نام "الله" پاك كردم
دل را به زير كوه عصيان خاك كردم

اكنون پشيمان آمدم با اين تمنا
يا رب نظر كن،جرم و عصيانم ببخشا

 راجع به عكس؛اين عكس متعلق به عموي بزرگ من "شهيد سيد علي حسيني فرد" است.البته من ايشون رو نديدم...


همه دلتنگى ام نيزارهاي چزابه است...
همه سكوتم فضاى پژمرده دو
كوهه است...همه ناله ام فرياد امواج اروند است...
همه بغضم خاك سرخ شلمچه است...
همه بى قرارى ام، غروب معمايى تپه هاى
قلاويزان است...
همه نگاهم آسمان بارانى فكه است...
همه گلويم، دم ليلايى نى هاى جزيره
مجنون است...
همه گلويم سكوت در فرياد طلاييه است...
همه هستي ام،در قله هاي سر به فلك بازي دراز جا مانده است...
بازي دراز ما اينجاييم...الحق كه آيت الله بهشتي به انصاف گفته است كه "
عرفان واقعي، خانگاهش بازي دراز است"...و حسرت برگشت به گيلانغرب جايي كه بوي عمويم را استشمام ميكنم...حسرتي ديگر...

پ.ن:اين پست برا بعضي دوستان آشناست.حال و هواي دل،باعث شد دوباره بزارمش...

الهم ارزقني شهادة في سبيلك

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
+ نوشته شده توسط ارمیا در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 و ساعت 7:18 |


فردا نيز اينگونه است.

22 بهمن 88 با همان شور 22 بهمن 57 انفجار مي آفريند.

مايي كه گويي در آن روز بوده ايم،و نوايمان در گلوي پدران و مادرانمان طنين انداخته بود.

آن شور را با تمام وجود حس ميكنيم.(اصلا نميتونم از فعل مفرد استفاده كنم)

فردا يعني وحدت...يعني اتحاد...يعني همه... و يعني او...يعني خدا...يعني روح خدا...

و يعني جمهوري اسلامي نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.



و اين زمان، اين شور و شوق را فداي رهبرمان مي كنيم.

+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 و ساعت 13:28 |

مدينه! كاروانى سوى تو با شيون آوردم‏

ره آوردم بود اشكى كه، دامن دامن آوردم

مدينه! در به رويم وا مكن! چون يك جهان ماتم‏

ولى اكنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم!

اگر موى سياهم شد سپيد از غم، ولى شادم‏

كه مظلوميت خود را گواهى روشن آوردم

اسيرم كرد اگر دشمن، بجان دوست خرسندم‏

به پايان خدمت خود را به نحو احسن آوردم

مدينه! يوسف آل على را بردم، و اكنون‏

اگر او را نياوردم، از و پيراهن آوردم!

مدينه! از بنى هاشم نگردد با خبر يك تن؟ ! 

كه من از كوفه، پيغام سر دور از تن آوردم!

مدينه! گر به سويت زنده برگشتم، مكن منعم‏

كه من اين نيمه جان را هم به صد جان كندن آوردم!

مدينه! اين اسيريها نشد سد رهم، بنگر! 

چها با خطبه‏هاى خود به روز دشمن آوردم؟
سلام و تسليت.دل بسيار حزين دارم.قبل از محرم اميدي به ديدار كربلا بود...و حال تنها بايد بر سر سجاده بنشيني و زيارت اربعين بخواني...امشب حالي دگر است مرا.بيقراري از حد فزون گشته و دل تمناي حرمت را دارد...دلم برا حرمت پر ميزنه...اين اربعين را نيز در فراقت ميگذرانم،اما چه زيباست هم نوايي با مولا در كنار قبر ارباب...چه دلنشين است آل ياسين خواندن در حضور مولا...البته اگر دلي باقي مانده باشد...آجرك الله يا مولانا يا صاحب الزمان
الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك
پي نوشت:از روز اربعين تا سفر راهيان(انشاءالله) 40 شب مونده.اگر شهدا منت بگزارند و مدد كنند 40 شب ميريم شب زنده داري با شهدا...
پي نوشت:معذرت از همه دوستان بابت كم پيدا بودنم. و معذرت بابت اينكه نوحه نميخونه وبلاگم.يه مدتيه نميخونه.
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 و ساعت 7:43 |