تبليغاتX
منتظران یاس




آجرک الله یا صاحب الزمان
تسلیت عرض می کنم شهادت بانوی دو عالم رو و همچنین در گذشت عالم عالیقدر آیت الله بهجت.
دیروز هنگام مطالعه نهج البلاغه خیلی اتفاقی(البته به ظاهر اتفاقی بلکه در واقع با حکمت از پیش تعیین شده ای) به  خطبه 193رسیدم.
نمی دونم با دل شما چه می کنه ولی خود، روضه ایست که گریستن بر آن پایانی ندارد...

اين سخن از آن حضرت روايت شده كه هنگام به خاك سپردن سيده زنان ، فاطمه ( عليهما السلام ) بر سر قبر رسول اللّه ( ص ) ، چنانكه گويى با او راز مى‏گويد ، بيان داشته است .

سلام بر تو ، اى پيامبر خدا . سلام من و دخترت كه اكنون در كنار تو فرود آمده و چه زود به تو پيوست . اى رسول خدا ، بر مرگ دخت برگزيده تو ، شكيبايى من اندك است و طاقت و توانم از دست رفته ولى مرا ، كه اندوه عظيم فرقت تو را ديده‏ام و رنج مصيبت تو را چشيده‏ام ، جاى شكيبايى است . من خود تو را به دست خود در قبر خواباندم و هنگامى كه سر بر سينه من داشتى ، جان به جان آفرين تسليم نمودى .

"انا لله و انا اليه راجعون "

آن وديعت بازگردانده شد و آن امانت به صاحبش رسيد . و اندوه مرا پايانى نيست . همه شب خواب به چشمم نرود تا آنگاه كه خداوند براى من سرايى را كه تو در آن جاى گرفته‏اى ، اختيار كند . بزودى ، دخترت تو را خبر دهد كه چگونه امتت گرد آمدند و بر او ستم كردند . همه سرگذشت را از او بپرس و خبر حال ما از او بخواه .

اينها در زمانى بود كه از مرگ تو ديرى نگذشته بود و تو از يادها نرفته بودى . بدرود تو را و دخترت را . بدرود كسى كه وداع مى‏كند ، نه بدرود كسى كه رنجيده و ملول است . اگر از اينجا بازمى‏گردم نه از روى ملالت است و اگر درنگ مى‏كنم نه به سبب آن است كه به وعده‏اى كه خدا به صابران داده است بدگمان شده‏ام .

برا دوستانی که تمایل به خوندن عربی خطبه دارند:
وَ مِنْ كَلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ :
رُوِىَ عَنْهُ اَنَّهُ قالَهُ عِندَ دَفنِ سَيّدةِ النِّساءِ فاطمةَ عَلَيهَا السّلام كَالْمُناجى بِهِ ، رَسُولَ اللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عِنْدَ قَبْـرِهِ.
السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ عَنّى وَ عَنِ ابْنَتِكَ النّازِلَةِ فى جِوارِكَ، وَالسَّريعَةِ اللَّحاقِ بِكَ. قَلَّ يا رَسُولَ اللّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرى، وَ رَقَّ عَنْها تَجَلُّدى، اِلاّ اَنَّ لى فِى التَّاَسّى بِعَظيمِ فُرْقَتِكَ، وَ فادِح  ِ مُصيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ. فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فى مَلْحُودَةِ  قَبْرِكَ، وَ فاضَتْ بَيْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ. فَاِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَديعَةُ، وَ اُخِذَتِ الرَّهينَةُ. اَمّا حُزْنى فَسَرْمَدٌ، وَ اَمّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، اِلى اَنْ يَخْتارَ اللّهُ لى دارَكَ الَّتى اَنْتَ بِها مُقيمٌ. وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضافُرِ اُمَّتِكَ عَلى هَضْمِها، فَاَحْفِهَا السُّؤالَ، وَاسْتَخْبِرْهَا الْحالَ; هذا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ. وَالسَّلامُ عَلَيْكُما سَلامَ مُوَدِّع  ، لا قال وَ لا سَئِم. فَاِنْ اَنْصَرِفْ فَلا عَنْ مَلالة، وَ اِنْ اُقِمْ فَلا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِما وَعَدَ اللّهُ الصّــابِــريــنَ .

+ نوشته شده توسط ارمیا در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:59 |

 

سلام.معذرت از اینکه چند مدتیه که پست ها فقط دلنوشته شدن .بعضی وقتا دلنوشته ها تاثیر بیشتری دارن.
البته الان که دل نوشتن دلنوشته رو هم ندارم البته نه اینکه حالم خوب نیستااااااااااااااااا نه.شاید چون حالم خیلی خوبه اینجوری شده...

روی جمله عکس بالا کمی بیشتر از یک نگاه ، تأمل کنین لطفاً

دلم هوای این شعر رو کرده بود و از اونجایی که با شما همدلم -البته با اکثریت - برا شما هم نوشتم:

"به کجا چنین شتابان،"

گون از نسیم پرسید.

" دل من گرفته زین جا ،

هوس سفر نداری ،

ز غبار این بیابان ؟ "

"همه آرزویم اما،

چه کنم که بسته پایم"

"به کجا چنین شتابان؟ "

"به هر آن کجا که باشد،

به جز این سرا ، سرایم ."

"سفرت به خیر اما ،

چو از این کویر وحشت ،

به سلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها به باران ،

برسان سلام ما را."

ولی من نمیخوام "به هر آن کجا که باشد " سفر کنم...

ما ز دوست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم      

حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی

قرار ما نیمه شب ساعت ۳ ...از اون جهت که : ایام خوش  آن بود که با دوست به سر شد ، باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:16 |



بسم رب الشهداء...
... دفتر خیس شده و قلم شاهد باران چشمانم است، اما دل،بس نمی کند.گویی امشب سر ناسازگاری دارد.باز رفته طلائیه و برنمی گردد...یک قدم از سه راهی شهادت جلوتر نمی آید.تمام وجودم خواهش شده برای بازگشت.هرچه چشمانم با اشک به دل التماس می کنند که آرام باشد اما گویی دل نمی شنود.من از دور بودن از آنجا عادت کرده ام ولی دل یاری ام نمی کند.اصلا خواهشم را نمی شنود و گویی راهش از من جدا شده است.هرچه آزادش میگذارم جلوتر میرود.دل از کنار اروند برنمی خیزد.اروند در گوش دل فریاد میکرد.آن دو با یکدیگر نجوا میکردند،دل با موج اروند خروش میگرفت ولی دیگر آرام نمی شد.هنوز نتوانستم دل را از سیم خاردارهای شلمچه جدا کنم و هنوز زیر خاکهای شلمچه مانده است.هنوز جانم میان تنگه چذابه جا مانده است.او آرام شدنی نیست گویی تازه باور کرده که او را از نیستان جدا کرده اند.دیگر مرا نمیشناسد،شب و روز را فراموش کرده است و تازه نیمه شب را فرصتی مناسب برای نا آرامی و بهانه می بیند.چگونه دل را از فتح المبین جدا کنم.تازه با دهلاویه ...
انگار این دل قصد سازش با مرا ندارد.ای دل بمان که من نیز با تو میمانم...


                                                                                    الهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

آهنگ وبلاگ رو هم برا دل دوستانی گذاشتم که تنگ اونجاست

+ نوشته شده توسط ارمیا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:57 |